سلام
ببخشید اگه آپ کردنم دیر شد
همش تقصیر این پرشین بلاگ مزخرف بود
اعصابم حسابی خورد شد
برای همین تصمیم گرفتیم(من و شاسخین)که بریم تو بلاگفا وبلاگ بزنیم
بگذریم امروز شاید آپم طولانی بشه
پس قول بدین تا آخرشو بخونیم![]()
راستشو بخواین تو مدرسه ی ما
یه دختره اسمش خورشید بود
یعنی ما(من و دوستام)فکر می کردیم اسمش خورشیده
هر وقت که می دیمش با خنده صداش می کردیم:خورشید
اونم اینقدر خنگ بود که نمی فهمید ما داریم صداش می کنیم
همه جا رو نگاه می کرد به جز ما
خیلی احمق بود
خلاصه ما هم هی صداش می کردیم و اونم نمی فهمید ماییم
البته منظور از ما دوستای من هستن
که صداش می کردن من اصلا این کا ر رو نمی کردم
چون داشتم از خنده غش می کردم![]()
خداییش خیلی باحال بود![]()
وقتی زنگ خونه خورد من و دوستام وسایلمون رو جمع کردیم که بریم خونه
بچه هایی هم که کلاس ریاضی داشتن میومدند تو کلاس ما
بیچاره ها تا ساعت ۳ تو مدرسه باید می موندن
خلاصه ما دیدیم یهو این خورشیدم اومد
آخه کلاس ریاضی داشت
ما هم که حسابی به این دختره ی بیچاره گیر داده بودیم
دوباره صداش کردیم البته این دفعه من
با صدای بلند گفتم:خورشید
ولی چشمتون روز بد نبینه
منه احمق اینقدر ضایع بودم که دختره فهمید من صداش کردم
برگشت به ما گفت:خیلی بی مزه این
ولی شما فکر می کنین ما به همین راحتی خورشیدو ول کردیم
رفتیم از دیگران پرسیدیم و کلاسشو پیدا کردیم
بعدش از دوستاش در مورد اسمش پرسیدیم
ولی می دونید دوستاش چی گفتن:
گفتن اسمش سوگند خورشیدی هست
وای نمی دونید چه قدر عذاب وجدان گرفتیم![]()
این از داستان خورشید و حالا داستان شاسخین
نگران نباشید نمی خوام داستانو این دفعه تعریف کنم![]()
فقط اینو بگم که ما رفتیم بازار و برای شاسخین
لباس نو خریدیم
که البته ایشون بازم دسته گل به آب دادن
حالا بعدن داستانشو براتون تعریف می کنم![]()
از دوستای گلم خواهش می کنم آدرس جدید وبلاگ منو در لینکشون قرار بدن مرسی![]()
![]()
![]()
عکس از امین حیایی:



.jpg)
.jpg)
تا بعد خداحافظ![]()