تبليغاتX
خاطرات
لباس عید شاسخین

سلامببخشید اگه آپ کردنم دیر شدهمش تقصیر این پرشین بلاگ مزخرف بوداعصابم حسابی خورد شد برای همین تصمیم گرفتیم(من و شاسخین)که بریم تو بلاگفا وبلاگ بزنیمبگذریم امروز شاید آپم طولانی بشهپس قول بدین تا آخرشو بخونیم

راستشو بخواین تو مدرسه ی مایه دختره اسمش خورشید بودیعنی ما(من و دوستام)فکر می کردیم اسمش خورشیدههر وقت که می دیمش با خنده صداش می کردیم:خورشید اونم اینقدر خنگ بود که نمی فهمید ما داریم صداش می کنیمهمه جا رو نگاه می کرد به جز ماخیلی احمق بودخلاصه ما هم هی صداش می کردیم و اونم نمی فهمید ماییمالبته منظور از ما دوستای من هستنکه صداش می کردن من اصلا این کا ر رو نمی کردم چون داشتم از خنده غش می کردمخداییش خیلی باحال بود

وقتی زنگ خونه خورد من و دوستام وسایلمون رو جمع کردیم که بریم خونه بچه هایی هم که کلاس ریاضی داشتن میومدند تو کلاس مابیچاره ها تا ساعت ۳ تو مدرسه باید می موندنخلاصه ما دیدیم یهو این خورشیدم اومدآخه کلاس ریاضی داشتما هم که حسابی به این دختره ی بیچاره گیر داده بودیمدوباره صداش کردیم البته این دفعه منبا صدای بلند گفتم:خورشیدولی چشمتون روز بد نبینهمنه احمق اینقدر ضایع بودم که دختره فهمید من صداش کردمبرگشت به ما گفت:خیلی بی مزه اینولی شما فکر می کنین ما به همین راحتی خورشیدو ول کردیمرفتیم از دیگران پرسیدیم و کلاسشو پیدا کردیمبعدش از دوستاش در مورد اسمش پرسیدیمولی می دونید دوستاش چی گفتن:

گفتن اسمش سوگند خورشیدی هستوای نمی دونید چه قدر عذاب وجدان گرفتیم

این از داستان خورشید و حالا داستان شاسخیننگران نباشید نمی خوام داستانو این دفعه تعریف کنم

فقط اینو بگم که ما رفتیم بازار و برای شاسخینلباس نو خریدیمکه البته ایشون بازم دسته گل به آب دادنحالا بعدن داستانشو براتون تعریف می کنم

از دوستای گلم خواهش می کنم آدرس جدید وبلاگ منو در لینکشون قرار بدن مرسی

عکس از امین حیایی:

 

 

 

  

 

 

تا بعد خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت   توسط ..  |