تبليغاتX
خاطرات
نجات یافتن جان شاسخین

سلام به همگیعیدتون مبارکمی دونم تاریخ مصرفش گذشته ولی به خوبی خودتون ببخشیدمن و شاسخین جانبالاخره از سفر طولانیه کیشبرگشتیم!!!وای نمی دونید چه قدر دلم برای تهرانتنگ شده بودخداییش هیچ جا تهران نمیشه

راستی از دید و بازدید ها چه خبر؟ عیدی گرفتین؟به من که هیچ کس عیدی ندادهی گفتن برات اینهمه لباس و کفش خریدیمدیگه عیدی می خوای چیکار؟!!!ولی بین خودمون باشهخداییش اندازه ی دوسال لباس و کفش و مانتو خریدمبرای شاسخین و امیر محمدم تی شرت گرفتیم در کل خوش گذشتنمی دونید چه قدر لب دریا رفتیمچند بار هم سوار قایق شدیم از توی ساحل کلی سنگ خوشگل جمع کردیمولی بعدش مامانم همشو انداخت دور

توی این سفر من و شاسخین چند بار جونمون به خطر افتادو نزدیک بود برای همیشه از دست ما راحت بشینیه بار سوار قایق شده بودیماز این قایقا که خیلی تند میرهیهو شاسخین که لب قایق نشسته بود پرت شد تو آبآخه اون موقع خیلی احساس شجاعت کره بودهرچی بهش گفتیم اونجا نشین بچه خطر داره گوش نکرد که نکردما هم با هزار بدبختی از تو دریا کشوندیمش بیرونیه بار هم نزدیکی های کیش تو یک کویرداشتیم واسه خودمون می چرخیدیمکه یهو یه مار بزرگ جلو چشمای من سبز شدمنم ترسو تاحالا تو عمرم مار ندیدمحسابس جیغ و داد کردممارم بیچاره ترسید و در رفتولی خدا رحم کرد اگه نیشم می زد چی؟یک بار هم صبح از خواب پاشدم و حسابی سرفه کردمداشتم خفه می شدمکه شاسخین به دادم رسید و بهم یه لیوان آب داداگه اون موقه شاسخین به دادم نمی رسید حتما تا حالا مرده بودماینم از داستان مسافرت کردن ما

توجه توجه:یک مسابقه ی بزرگ"برای شرکت در مسابقه حتما به ادامه مطلب بروید"

عکس از حسام نواب صفوی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***ادامه ی مطلب**** 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت   توسط ..  |