تبليغاتX
خاطرات
سلوم سلومچطوریییییییییید؟ خوش میگذرهمن که الاف بیکار می چرخمهیچ کلاس تابستونی هم به جز استخر نمی خوام برمهی مامی و بابیاصرار می کنند بچه بیا برو کلاس زبانولی من که گوش نمیدم به این حرفا۹ ماه درس خوندم خب خسته شدم دیگهبالاخره باید یه استراحتی بکنمصبحا که پای کامپیوترم و توی نتعصرا هم میشینم پای tv و فیلم سینمایی میبینم(البته اگه برق باشه)بعضی مواقع هم زنگ میزنم به دوستم یکم می حرفیم و غیبت می کنیمآهان راستی چهارشنبه رفتم واکسن زدماز این واکسسنا که وقتی می خوای بری دبیرستان بهت میزنندخدا رو شکر زیاد درد نداشت تازه ده سال دیگه هم دوباره باید بزنم

شاسخینم از صبح تا شب میره بیرون و با سیا بازی میکنهدیروز عصر وقتی داشتم شوکول(همون شکلات)می خوردم تیلیف خونمون زنگ زدیه آقایی پشت خط بود که بهم گفت شاخی جونت پیش ماستمن:خب چی کار کنم؟   آقاهه:۱۰۰ میلیون بده تا ولش کنیم   من:اگه ندم؟     آقاهه:چی داداش      من:عرض کردم که شاسخین رو پیش خودتون نگه دارید من نمی خوامش(توی دلمم گفتم خدا رو شکر که یکی پیدا شد شاسخینو ببره)     آقاهه:ببین خانوم اگه پول ندی می کشیمش       من:به خدا آقا اگه به خاطر گناهش نبود تا الان خودم صد بار کشته بودمش      آقاهه:آخه چرا مگه بچتون رو دوست ندارید        من:هییییییی آقا دست رو دلم نذار که خونهاین پسر اینقدر منو اذیت کرده که خدا می دونه              آقاهه:     خلاصه یک ساعت نگذشته بود که گوشی رو قطع کردم دیدم شاخی اومد و پرید تو بغلم  شاسخین:مامان چی کار کردی که آقاهه منو آزاد کرد      من:هیچی پسرم آقاهه گفت باید ۱۰۰ میلیون پول بدی تا ولش کنممنم گفتم آقا ۱۰۰ میلیون که سهله من حاضرم یه میلیارد بدم تا شاخی رو به من برگردونی     شاسخین:مامان یعنی تو اینقدر منو دوست داری      من:البته که پسرم 

عکس از فیلم امشب شب مهتابه!

اولین سری عکس های فیلم «امشب شب مهتابه»

 

 

 

 

 

 

به ادامه ی مطلب برید متن روانشناسی جالبی گذاشتم

      


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت   توسط ..  |