سلامممم
دیدید چه زود آپیدم![]()
قالبم خوشگله؟
خودم ساختمش.این اولین قالبیه که میسازم
حالا بازم قالب های خوشگل خوشگل میسازم میذارم تو وبم
فقط یه سوال این قسمت حرفای من رو چه جوری می تونم رنگ نوشته اش رو تغیر بدم آخه هر کاری کردم نشد
اگه کسی میدونه بهم بگه.
تو این یه هفته اتفاق خاصی نیفتاد اما خب من همون چند تا رو براتون می تعریفم:
دوشنبه هفته گذشته هوا به قدری آلوده بود که دو قدم جلوتر از خودتو نمیدیدی
برای همین دولت سه
شنبه و چهارشنبه رو تعطیل اعلام کرد
سه شنبه زنگ زدم به دوستم و پرسیدم کلاس
تشکیل میشه یا نه اونم گفت نه.
برای همین با هم قرار گذاشتیم که چهارشنبه من برم خونه ی اونا
بعد از اون ور بریم کتابخونه
قبلا اونجا رفته بودم کتاب پریچهر رو می خواستم که نداشت و چون عضو
نبودم باید دوستم این کتابو برام میگرفت
خلاصه برای ساعت ۱۰ صبح با هم قرار گذاشتیم
ساعت نه و نیم بود که ساعت موبایلم زنگ زد و از خواب بیدار شدم
طبق معمول میل
خوردن صبحونه رو نداشتم
برای همین رفتم لباسامو پوشیدم(یه مانتو سفید با یه شال
صورتی) البته ناگفته نماند قبلش به زور مامانم یه لیوان شیر خوردم
ساعت حدودا ده بود که ما از خونه راه افتادیم
خونه ی اونا تو شریعتی نزدیک سینما فرهنگ بود و چون به خونه ی ما نزدیک بود همیشه ۱۰ دقیقه ای اونجا می رسیدیم
بعد از اینکه رسیدیم قرار شد منو اون پیاده بریم کتابخونه چون نزدیک بود
البته نزدیک که چه عرض کنم فکر کنم یه ۵ دقیقه ای فقط راه می
رفتیم اونم سربالایی!
تو راه کلی حرف زدیم و پشت سر دوستای پارسالمون غیبت کردیم![]()
من:ش..... یادته چه قدر خودشو می گرفت؟![]()
دوستم:همون که مامان و باباش از هم جدا شده بودن؟
من:آره بابا همونکه یه ذره قد داشت![]()
دوستم:آره یادمه چه طور مگه؟![]()
من:مامانش دوباره ازدواج کرده الانم حامله ست![]()
دوستم:راست میگی؟![]()
من:آره بابا خودم روز کارنامه دیدمش شوهرش هم بود![]()
دوستم:ااااااااا حالا شوهرش چه شکلی بود؟
من:هیچی بابا قدش از ش.... کوتاه تر بود![]()
منو دوستم:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از اینکه رسیدیم کتابخونه دیدیم تعطیله
نگو دولت اونجا رو هم تعطیل اعلام کرده بود
برای
همین رفتیم دو تا چیپس گنده خریدیم با یه ماست موسیر و تو پارک بغلی مشغول خوردن شدیم
شنبه که رفتم کلاس معلمه گفت چون یه جلسه مون تعطیل شده باید فردا هم بیاین
خلاصه یه
شنبه صبح هم رفتم کلاس
بعد از کلاس رفتم کتابخونه پارک ارغوان تا عضو بشم آخه این کتابخونه به
خونمون خیلی نزدیک بود برای همین هروقت می خواستم می تونستم برم
کتاب پریچهر رو گرفتم
داستانش بد نبود اما خیلی هم قشنگ نبود
ولی آخرش خیلی غم انگیز بود![]()
دیگه تا الان اتفاق خاصی نیفتاد![]()
فقط یه خواهش دارم اونایی که آپ منو نخوندن لطفا نظر ندن اونایی که خوندن نظر بدن چون من کلی وقت صرف آپم می کنم همه ی جزئیات رو وارد می کنم تا بهتر بشه.راستی حتما نظرتون رو در مورد قالبم بگید.
ایندفعه عکس از زک افرون گذاشتم
ولی خدایی گلزار ما قشنگ تر نیست![]()
عکس های زک افرون






