تبليغاتX
خاطرات
بهار شاسخینی

سلام به همه ی طرفداران شاسخینحالتون چطوره خوبید؟مگه میشه نزدیک عید باشه و آدم حالش خوب نباشهچه می کنید با خونه تکونیچهار روز دیگه عیده و هممون یک سال بزرگتر می شیم  خدا کنه فقط سنمون زیاد نشهبلکه شعور و عقلمون هم یک سال بیشتر بشهقبل از اینکه آخرین داستان شاسخین تو سال ۸۶ رو براتون تعریف کنممی خوام چند تا سوال ازتون برسماگه یکی از روی وبلاگ شما کپی کنه چه حالی بهتون دست می ده؟یعنی اگه یکی از خلاقیت شما استفاده کنهو عین مطالب وبلاگ شما رو توی وب خودش بنویسهآیا بهش تذکر نمی دیدمطمئنا تذکر که می دید هیچ بهش اعتراض هم می کنیدحالا جالب اینجاست وقتی هم که بهش تذکر می دی هزارتا اسم روت می ذارهکه این دختره چه قدر بی ادبه و جالب ترش اینجاست که به خانواده ات توهین می کنهاصلا ولش کنیدفقط در همین حد بهتون بگم که یکی از این آدمای......گیر من افتاده که عیبی هم ندارهمن می ذارم ازم تقلید بکنه یعنی چاره ای جز این ندارماون دخترخانوم حسود داره شخصیت خودشو نشون می دهکه چه قدر متقلبه و توان این رو هم نداره که از مغز خودش استفاده کنه(البته اگه مغزی داشته باشه)

تا دیر نشده بریم سراغ داستانجمعه ی دو هفته پیش بود که ما تصمیم گرفتیم بریم بازارو برای شاسخین جونلباس عید بخریمو برای این که در ترافیک تهران گیر نیوفتیم با مترو رفتم بازارولی بازم مثل همیشه چشمتون روز بد نبینهشاسخین توی مترو احتیاج فراوانی به WC پیدا کردولی تو مترو که WC نبودخلاصه با زبون خوش به پسرم گفتم:عزیزم اگه چند دقیقه دیگه صبر کنیاز مترو که پیاده شدیم می برمت WC خلاصه وقتی از مترو پیاده شدیم

به جای اینکه دنبال لباس بگردیم دنبال مسجدی ، قهوه خونه ای بودیم که WC  داشته باشهبلاخره یه رستوران شیک پیدا کردیمولی این آقا شاسخین قصه ی مازمانی که داشت بدو بدو به طرف WC رستوران می رفتاختیارشو از دست داد و...... ما هم تا صاحب رستوران نیومده زدیم به چاک و فرار کردیم ولی تا اون موقعی که برسیم خونه شاسخین داشت گریه می کردمنم بهش قول داد که فردا دوباره می ریم بازار و برات لباس می خرم

*************حالا برید ادامه ی مطلب کارتون دارم*******************

   عکس پوریا پورسرخ:

 

 

 

پوریا پورسرخ و مادرش

 

ادامه ی مطلب*************ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت   توسط ..  |